تبليغاتX
دست نوشته های یک انسان خسته
تو بايد بفهمی
که خلاصِ تو فقط کبوتری خسته
نجاتِ سايه‌سارِ‌ آسمانِ آبی نيست.


گفتی اول از تو سوال می‌شود
که نام دريا چيست؟


و تو تمامِ ترانه‌هايی را به ياد می‌آوری
که از طعم تشنگی
چشم به راهِ بارانند،
اما باز از باران سخن نخواهی گفت.
می‌گويند سکوت
سرآغازِ رستگاریِ تمامِ روياهاست.


بيرون از بلندیِ تمامِ اين ديوارها
آيا هنوز باد می‌آيد؟


تو قول داده بودی
اگر آينه از خوابِ اتفاق بترسد
بسا بعد از شکستنِ دريا
خاطراتِ روزگارِ گريه و گهواره را به ياد آوری!
به ياد می‌آوری
اما سکوت
سرآغازِ رستگاریِ تمار روياهاست.


حالا مزارت کجاست کبوتر کوچک بی‌آسمانِ ما ...!؟

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 11:8 توسط زهرا |


قصه‌گوی پروانه‌ها

برای ما از فهمِ فيل وُ
صبوریِ شتر سخن می‌گفت.
چيزها ديده بود به راه وُ
چيزها شنيده بود به خواب.

او گفت:

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها

که اشتباه نمی‌کنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند
بعضی هم به دريا نمی‌رسند.
رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد!
او گفت:
تنها شغال می‌داند
شهريور فصلِ رسيدنِ انگور است.(سید علی صالحی)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 10:38 توسط زهرا |

برهنه كن صدايت را

مرا بخوان

مرا بخوان تا از تو آغاز شوم

تا از تو آزاد شوم

كه چكاوك با بال بسته سفر نتوان كرد حتي اگر قفس ويران باشد

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 11:46 توسط زهرا |

تمام راه را برايت گلدان چيده ام تا بيائي

خودت برگردي خود خودت! نه آني كه من ميپندارم

نه قولي بشكن و نه قراري

تمام كلمات را پشت در بگذار فقط خودت بيا

با كلامي كه با آب ديدگان من شستشو داده اي

من منتظرم در همان كوچه همان خانه

چشم انتظار آمدن تو

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 13:11 توسط زهرا |

خودم آمده بودم كه بمانم اما نيامدم كه بميريم

آمده بودم كه بروم نه اينكه متهم رديف اول عذاب هاي آخر زمان باشم

ميخواستم فقط و فقط به اندازه سهم خودم از زندگي نفس بكشم. اما يك زندگي زده از من ماند، با يك بغض مجروح در دستانم.

قسمت من اين بود كه غربت منتظر باشد تا در كمينش باشم. غربت يك ايهام است، يك ايهام عجيب!

اي كاش آن موقع كه مشتاق بستن كتاني و گشودن راه و گستره روياي خود بودم قدري از اب پياله مادرم- همان پياله اش كه موقع رفتن من با گريه در دستانش مي لرزيد- روي صورتم پاشيده شده بود و بيدار مي شدم.

اي كاش يك روز ببينم كه همه اين روزها خواب بود يك روز بيدار شوم و ببينم كه اين ترانه برگشته، اين ثانيه ها برگشته اند.

و برگردد هرچه رفته كه رفته.

ببينم كه سهم من از زندگي همان يك جرعه مهر است و خواب كم. يك جرعه به خدا يك جرعه برايم كافي است كه آسوده بخوابم و زندگي كنم.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 13:0 توسط زهرا |

قطره ام! قطره

تشنه ام! تشنه

من قطره عطشان اعماقم در حسرت احساسي شفاف در وراي بوسه اي به عمق ابديت كه عطش دريا را دو چندان كرده است. آنقدر شفاف كه از پشت آن زندگي را بتوان ديد.

من همان قطره عطشانم كه دير زماني است تابوت كش غصه درد و قصه سكوت ام و گرد تابوت بر سنگفرشي از پريشاني عاشقاني نامدار بر داغ خوشه گندمي مرثيه مي خوانند!

دير زماني است كه خود تابوت ديگرانم.

                                           و هنوز تشنه ام

+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 13:36 توسط زهرا |

زندگي در نظرم حقيقتي تلخ است كه در خيال اميد شيرين شدن دارد

هرچه بنويسي از اين تلخ و شيرين بيرون نيست

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 9:56 توسط زهرا |