
قصهگوی پروانهها
برای ما از فهمِ فيل وُ
او گفت:
اشتباه میکنند بعضیها
که اشتباه نمیکنند!مرا بخوان
مرا بخوان تا از تو آغاز شوم
تا از تو آزاد شوم
كه چكاوك با بال بسته سفر نتوان كرد حتي اگر قفس ويران باشد
خودت برگردي خود خودت! نه آني كه من ميپندارم
نه قولي بشكن و نه قراري
تمام كلمات را پشت در بگذار فقط خودت بيا
با كلامي كه با آب ديدگان من شستشو داده اي
من منتظرم در همان كوچه همان خانه
چشم انتظار آمدن تو
آمده بودم كه بروم نه اينكه متهم رديف اول عذاب هاي آخر زمان باشم
ميخواستم فقط و فقط به اندازه سهم خودم از زندگي نفس بكشم. اما يك زندگي زده از من ماند، با يك بغض مجروح در دستانم.
قسمت من اين بود كه غربت منتظر باشد تا در كمينش باشم. غربت يك ايهام است، يك ايهام عجيب!
اي كاش آن موقع كه مشتاق بستن كتاني و گشودن راه و گستره روياي خود بودم قدري از اب پياله مادرم- همان پياله اش كه موقع رفتن من با گريه در دستانش مي لرزيد- روي صورتم پاشيده شده بود و بيدار مي شدم.
اي كاش يك روز ببينم كه همه اين روزها خواب بود يك روز بيدار شوم و ببينم كه اين ترانه برگشته، اين ثانيه ها برگشته اند.
و برگردد هرچه رفته كه رفته.
ببينم كه سهم من از زندگي همان يك جرعه مهر است و خواب كم. يك جرعه به خدا يك جرعه برايم كافي است كه آسوده بخوابم و زندگي كنم.
تشنه ام! تشنه
من قطره عطشان اعماقم در حسرت احساسي شفاف در وراي بوسه اي به عمق ابديت كه عطش دريا را دو چندان كرده است. آنقدر شفاف كه از پشت آن زندگي را بتوان ديد.
من همان قطره عطشانم كه دير زماني است تابوت كش غصه درد و قصه سكوت ام و گرد تابوت بر سنگفرشي از پريشاني عاشقاني نامدار بر داغ خوشه گندمي مرثيه مي خوانند!
دير زماني است كه خود تابوت ديگرانم.
و هنوز تشنه ام
هرچه بنويسي از اين تلخ و شيرين بيرون نيست